اولین حس نگرانی من
پریای مامان... عسیسم... هیچ وقت فکر نمیکردم که مادر بودن چقدر میتونه سخت باشه.. همیشه فکر میکردم خیلی آسون و.... اما اولین شوکی که به من وارد کردی بیماریت بود... وقتی روز 5 ام تولدت فهمیدم که زردی داری واقعا قلبم درد گرفت... از اون روز به بعد تا روز 9 ام که هی میرفتیم آزمایشگاه و هی خون از انگشتای کوچولت میگرفتن دیگه جیگرم آتیش گرفت... یه حسی داشتم انگار دارن من رو میکشن...باور نمیکنی عزیزم اما اون روز که بابات دستگاه گرفت و اووردت خونه و ما برای اولین بار گذاشتیمت زیر اون دستگاه لعنتی قلبم پاره پاره شد... شبای قدر هم بود واقعا چه شبی بود واسه من... تو هم اولش خیلی بیتابی میکردی و اون زیر نمیموندی... چقدر اشک ریختم بماند اما خیلی...
نویسنده :
زینب
17:15




