دانای من و بابا

پریا و یلدای 92 (5ماهه)

سلام گل ما... خانووووووم. عزیز دلم شرمندتم که اصلا نمیام و وبت رو درست نمیکنم و آپ نمیکنم به خدا نمیرسم خودت که میدونی حسابی شیطون و فعال هستی.... فوق العاده... تازه من همش نیرو کمکی دارم بازم مینالم و کم میارم خدا به دادم برسه روزی هیشکی نیاد خونمون اونوقت قیافه من   چشم به در... خخخخخخ شوخی کردم بالاخره هر بچه ایی باید شیطنت داشته باشه دیگگه   اینم یه سری از عکس های شب یلدات که من بودم و تو و بابا ایی جووووووونت... ناقلا خیلی به بابایی ایت میخندی ها... داری جلو میزنی از من... دلشو بردی حساااااااااااااااابیی...     ...
10 دی 1392

وای بازم واکس.. 4 ماهگی

سلام دخترم.. واکسن4 ماهگیت رو هم زدیم..وای از اون شب که چقدر گریه کردی.. به نظرم خیلی از دو ماهگیت سختر بود.. چون بزرگ شده بودی و نمیشد پاهات رو ببندم که هی تکونشون ندی... ولی ماشالله خیلی باهوشی ها... یه چند باری تکون که دادی و جیغت رفت هوا و فهمیدی که درد میکنه تا آخر شب دیگه اون پات رو تکون ندادی و عین مجسمه خشک شده بود... خیلی خندم میگرفت.. البته یه کم تب هم داشتی ولی کم بود و من سر ساعت استامینوفن رو بهت میدادم که تبت بالا نره   اینم عکس های 4 ماهگیت اینم عکس فضولیت که یه دقیقه نمیزاری سرت رو زمین بمونه ...
14 آذر 1392

پریا و محرم1392

سلام خانومی... امسال اولین محرمت هم گذشت... و تو با امام حسین و مظلومیتش اشنا شدی... ما عاشورا و تاسوعا خونه مامان گلی بودیم و تو رو با امام حسین و شهدای کربلا اشنا کردیم ایشالله که بزرگ بشی و از عذادارهای واقعی حضرت باشی.. الهیی امین اینم عکست که رفتیم مصلی روز جمعه واسه مراسم شیرخوارگان حسینی اینم عکسای عاشورا تاسوعای حسینی ...
13 آذر 1392

سه ماهگیت

سلام خانووووم خوشگله منو بابا... نازی فدات شم که خیلی ماهی نمیدونم چرا همش اب دهنت میره....خخخخخخخخخخخخ یعنی یا بالا میاری چون رفلاکس داری یا اب دهنت.... همش لباست خیسه...   ...
13 آذر 1392

شیطنت های پریا

خب بالاخره من بعد از هفته ها بعد از واکسن زدنت تونستم بیام و چیزی بنویسم از تو پریا جوووون   آخه میدونی خیلی شیطونی... به خدا اصلا نمیرسم پا به پای تو بیام... ماشالله این همه انرژی رو از کجا می آری آخه دختر؟؟؟؟ به قول بابایی ایت خیلی پرچونه ایی... خخخخخخخخ .. آخه هر چی حرف میزنیم باهات کم نمیاری... خیلی وقته غ گفتن رو و آغون گفتن رو شروع کردی گلم... تازه 15 مهر بود که وقتی طبق معمول هر شب دمر گذاشتیمت تا فعالیت کنی با کلی سختی خودت رو غلت دادی و یه وری شدی.. خدایییش خیلی با بابایی ذوق کردیم.. کلی هم برات دست زدیم... اما تا الان دیگه اون عمل رو تکرار نکردی... ناقلا نکنه اتفاقی بود؟؟ ما رو سرکار گذاشتی؟؟؟ راستی واکسنت هم ب...
26 مهر 1392

نزدیکه دو ماهگی و ترس از واکسنت

سلام دخترم... تو همچنان تا دلت میخواد جیغ میزنی.. البته ما دیگه عادت کردیم.. خخخخخ عادی شده... کم کم به دو ماهگی ایت نزدیک میشیم و من ترس دارم از واکسن زدن تو... چه کنم ؟؟!!!! خدا مامان گلی ایت رو نگه داره خیلی کمک ام میکنه .. تو تمام این لحظات سخت از تولدت تا حالا همش  در کنارمون بوده.. روز واکسن هم میبرمش... بعدا حسابی بوسش کنی و ازش تشکر کنی هااااااا .. آفرین دختر گلممم   اینم آخرین عکس         ...
26 مهر 1392

روز چهلم تولدت

امروز چهل  روز از تولدت میگذره عزیزمممممم ... من و وتو با کمک مامان گلی ایت و خاله خانمت رفتیم حموم و چهل ام مون تموم شد... 40 تا  آب رو خودمون ریختیم... خیلی خوش گذشت... مگه نه؟؟    اینم عکس روز چهل ام  
7 مهر 1392