اولین حس نگرانی من
پریای مامان... عسیسم... هیچ وقت فکر نمیکردم که مادر بودن چقدر میتونه سخت باشه.. همیشه فکر میکردم خیلی آسون و.... اما اولین شوکی که به من وارد کردی بیماریت بود... وقتی روز 5 ام تولدت فهمیدم که زردی داری واقعا قلبم درد گرفت... از اون روز به بعد تا روز 9 ام که هی میرفتیم آزمایشگاه و هی خون از انگشتای کوچولت میگرفتن دیگه جیگرم آتیش گرفت... یه حسی داشتم انگار دارن من رو میکشن...باور نمیکنی عزیزم اما اون روز که بابات دستگاه گرفت و اووردت خونه و ما برای اولین بار گذاشتیمت زیر اون دستگاه لعنتی قلبم پاره پاره شد... شبای قدر هم بود واقعا چه شبی بود واسه من... تو هم اولش خیلی بیتابی میکردی و اون زیر نمیموندی... چقدر اشک ریختم بماند اما خیلی سخت بود... بابایی ایت هم هی به من انرژی میداد و هی میگفت که خوب میشی و این حرفا... خودمم میدونستم که خوب میشی و زردی چیزی نیست اما قلبم طاقت دیدن تو رو تو اون حالت نداشت...
فردای اون روز که تو رو بردیم آزمایشگاه و جواب اومد زردیت پایین اومده خیلی خوشحال شدم.. میخواستم هر چه زوتر اون دستگاه مزخرف از خونه ام و از اتاق قشنگت بره بیرون...هی به بابایی میگفتم که زنگ بزن بیان ببرنش دیگه... خلاصه اینم از اولین شوکی که به من واردی کردی عزیزم...
اینم عکسات...قشنگ معلومه صورتت خیلی زرده

دخترم خواهش میکنم دیگه هیچ وقت اینطوری من رو نترسون..
خدایا خواهش میکنم من رو با بچه ام هیچ وقت امتحان نکن... نمیدونم طاقت میارم یا نه...

اولین حس نگرانی من
