دانای من و بابا

دو هفته مونده به اومدنت

1392/4/20 11:42
نویسنده : زینب
210 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااااااااااااااااام  صد سلام به پریای مامان.... هههههههه بالاخره اسمت شد پریا.... میدونی آخه باباییت میگه میخواد مثل پری باشی....

 

میدونی مامانی من این وبلاک رو همون اولاش... یعنی وقتی فهمیدم  یه موجود زنده تو دلم هست درست کردم... اما تا خواستم سر و صفایی بهش بدم حالم بد شد... اخه میدونی خوشگل من... خیلی ویار بدی داشتم... سطح هورمون هام بالا رفته بود اساسی... بعدشم که یه خورده جون گرفتم امتحاناتم شروع شد... بعدشم که عید شد و ما با بابایی تو رو بردیم حرم امام رضا همون جا سلامتیت رو از آقا خواستیم و یه زیارتی بهت دادیم و برگشتیم...

داشتم چی میگفتم.. آهان... همون اولاش من و باباییت تو رو دانا صدا میکردیم... برای همین اسم وبلاگ رو دانا گذاشتم....

پریا تو توی دلم رشد میکردی و بزرگ میشدی و من با تعجب به این حس عجیب و غریب و نا آشنا فکر میکردم... اصلا نمیتونستم باور کنم که تو با من یکی  هستی و داری از من و از رگ های من تغذیه میکنی... با اینکه خیلی تکون میخوردی ... تکون هات از هفته ی 18 شروع شده بود اما حس مبهم مادر شدن هنوز منو به فکر وا میداشت...

 

خلاصه

الان که داره به اومدنت نزدیک میشه دارم باور میکنم که از وجود من یکی داره میاد ... میدونی شهناز..(دکتر عزیزمون که قراره تو رو به دنیا بیاره)  بهم هفته پیش گفت میخوایی نی نی خوشگلت تیر ماهی بشه یا مردادی....

که صد البته من گفتم مردادی... آخه میدونی باباییت هم تو مرداد به دنیا اومده... و شهناز باز گفت از بین  تاریخ های 1 مرداد ، 2 مرداد ، 3 مرداد  یه روز رو انتخاب کنم که تو بیایی... و من باز 2 مرداد رو انتخاب کردم... حتما میدونی چرا... آفرین دخترم... بابایی هم همون روز به دنیا اومده...

خواستم روز تولد باباییت تو رو بهش کادو بدم... آخه میدونی.. به دلم مونده یه چیز قشنگ بهش کادو بدم و خوشحالش کنم... همون جور که اون من رو همیشه خوشحال میکنه...

 

آره قشنگم.... تو 2 مرداد میایی تو بغلم... امیدوارم که سالم باشی...

 

خب برای امروز بسه... خیلی حرف زدم... هههههه  حتما خسته شدی؟؟ آره؟؟ اما نه ساکت نشستی  داری به حرفای من گوش میکنی.... الهییی قربونت برم که دختر خیلی خوبی بودی برامون...

 

دوستتت داریم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)