دانای من و بابا

شیطنت های پریا

1392/7/26 19:01
نویسنده : زینب
703 بازدید
اشتراک گذاری

خب بالاخره من بعد از هفته ها بعد از واکسن زدنت تونستم بیام و چیزی بنویسم از تو پریا جوووون

 

آخه میدونی خیلی شیطونی... به خدا اصلا نمیرسم پا به پای تو بیام... ماشالله این همه انرژی رو از کجا می آری آخه دختر؟؟؟؟

به قول بابایی ایت خیلی پرچونه ایی... خخخخخخخخ خنده .. آخه هر چی حرف میزنیم باهات کم نمیاری...

خیلی وقته غ گفتن رو و آغون گفتن رو شروع کردی گلم...

تازه 15 مهر بود که وقتی طبق معمول هر شب دمر گذاشتیمت تا فعالیت کنی با کلی سختی خودت رو غلت دادی و یه وری شدی.. خدایییش خیلی با بابایی ذوق کردیم.. کلی هم برات دست زدیم... اما تا الان دیگه اون عمل رو تکرار نکردی... ناقلا نکنه اتفاقی بود؟؟ ما رو سرکار گذاشتی؟؟؟ متفکر

راستی واکسنت هم با موفقیت تموم شد.. باورم نمیشد انقدر راحت بگذره... خدا رو شکر  نه تب کردی نه چیزی.. فقط یه خورده عصری تا پات رو تکون میدادی جیغ میزدی که من پاهات رو بستم خیلی خوب شد و دیگه ناراحت نبودی...

 

اینم یه سری از عکس هات

 

اینجا هم با خاله رفتی حموم

اینجا هم در حال میل کردن انگشتان از خود راضی

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

فتانه
15 آبان 92 14:12
هزار ماشالا بهش باشه چقدر جیگر شده. واجب شد از الان تو گوش شوهرم بخونم و ازش اجازه بگیرم ی روز بیام خونه تون پریا رو از نزدیک ببینم دلم داره براش غش میره خیلی خورنی شده
سهیلا
2 آذر 92 14:06
عزیزممممممممممممم عاشق عکس حمومت شدممممم خیلی باحاله
زینب
پاسخ
قربونت عزیزممممممممممممممم